بوسه

بوسه ای بزن به روی گونه ام

اشک هایم را پاک کن

و بگو برای همیشه با من می مانی

دست هایم را بفشار

...

بگذار قلبم آرام گیرد که تنها نمی مانم  

خدایا

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!  

بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم... 

 بیا تا دل کوچــــــــــکم را خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم 

خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..  

که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!  

بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن..  

که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!  

خدایـــا کمـــک کـــن : که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد.. 

 کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش... 

 مبـــادا بمیـــرد...!!! 

 خــــدایــا دلــــــم را که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت.. 

 اگر چه شــــــکســــــته!!!  

شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!

درس اخلاق

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!
 
 
نتیجه ی اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!

عشق پنهان

آری تو راست می گویی آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است  

 

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم 


پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم 


وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم 


و همچنان تنها می مانیم   
 
هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند

از تاریخ علم و تمدن ایران دفاع کنید

در رای گیری انتخاب بزرگترین دانشمند شیمی جهان در سال 2011 لطفا به شیمیدان ایرانی - جابر بن حیان رای دهید. لینک:

http://www.elsevier.com/wps/find/P04.cws_home/greatest_chemist

Jabir Ibn Hayyan را انتخاب کنید. 

زیاد وقتتونو نمی گیره

فرشته

فرشته از شیطان پرسید: 

 

 قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟  

 

شیطان گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».  

 

شیطان پرسید:  

 

قدرتمندترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟  

 

فرشته گفت: به آنها میگویم «هنوز فرصت هست».

دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت!(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت!(فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید!(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کاری می‌توان کرد...؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما... اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.