همچون افتاب بدرخش


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 08:14 AM توسط فائزه نظرات (0)

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنواییش کم شده است
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد
بدین خاطر ، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت
دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اى وجود دارد
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو :
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو . اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد»
آن شب ، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود
مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است ؛ بگذار امتحان کنم
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید :
عزیزم شام چى داریم ؟
جوابى نشنید
بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید :
عزیزم شام چى داریم ؟
باز هم پاسخى نیامد
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت :
عزیزم شام چى داریم ؟
باز هم جوابى نشنید
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید ؛ سوالش راتکرار کرد
و باز هم جوابى نیامد
این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت :
عزیزم شام چى داریم ؟
زنش گفت :
مگه کرى ؟ براى پنجمین بار میگم :خوراک مرغ !!!

نوشته شده در شنبه 26 فروردین ماه سال 1391ساعت 9:16 PM توسط فائزه نظرات (1)

اشخاص خوشبخت به راحتی بیشتری می توانند به خودشان بخندند ، زیرا از تصویر ذهنی مطلوبی برخوردارند. آنها خودشان را بیش از اندازه جدی نمی گیرند.

انسان شاد و خوشبخت با دیگران برخوردی همدلانه دارد. او به قدر کافی احساس خوب دارد و از این حیث به کسی غبطه نمی خورد.

افراد خوشبخت آن قدر انعطاف پذیر هستند که از واقعیت فاصله بگیرند و از تصورات دیگران لذت ببرند.

افراد خوشبخت پذیرای خود هستند و در مقام لعن و نفرین خود حرف نمی زنند. افراد غیرخوشبخت اغلب تصویر جسمانی بدی دارند و درباره خود اندیشه منفی دارند.

افراد خوشخبت وقتی اشکالاتشان برملا می شود چیزی از خود کم نمی کنند. آنها می توانند بدون اینکه حالت تدافعی بگیرند ، انتقادات را قبول کنند.

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391ساعت 00:50 AM توسط فائزه نظرات (1)

گوشیم تو ماشین جا مونده زنگ زدم به بابام میگم :

بابا گوشیم زنگ خورد جواب ندیاااااااا

گفت : اخه مگه من بیکارم جواب زنگ گوشی تورو بدم ...

خب حالا چرا عصبانی میشی ، کسی زنگ نزد؟ ...

نه فقط نازی اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون ؟؟؟

گفتم وقت نداری سرت شلوغه !!!

واسه چی اینو گفتی ؟؟؟!!!

چون قبلش به الهام قول دادم برین خرید ... !!!

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1390ساعت 7:30 PM توسط فائزه نظرات (4)

پدر به دختر :

دخترم این موقع شب تو بالکن چیکار میکنی ؟؟

دختر : دارم ماهو میبینم بابایی !

پدر : پس بی زحمت به ماهت بگو ماشینشو خاموش کنه ، صداش نمیذاره بخوابیم!   

 

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1390ساعت 7:27 PM توسط فائزه نظرات (0)

لاک پشت ، پشتش سنگین بودوجاده های دنیا طولانی نمی دانست

که همیشه جز اندکی ازبسیارنخواهدرفت.

آهسته آهسته می خزید دشواروکندودورها همیشه دور بودندلاک

پشت تقدیرش را دوست نمی داشت.

آنرا چون اجباری بردوش می کشید،پرنده ای درآسمان پرزد،سبکبال.............

لاک پشت رو به خدا کرد وگفت: این عدل نیست........ این عدالت نیست.

کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی من هیچگاه

نمی رسم ...... هیچگاه!!!

لاک پشت به نیت ناامیدی به لاک سنگی خود خزید...خدا لاک پشت

را از روی زمین بلند کرد زمین را نشانش داد کره ای کوچک بودو

گفت نگاه کن ........

ابتدا و انتها ندارد هیچ کس نمی رسد......!!!

چرا؟؟؟

چون رسیدنی در کار نیست فقط رفتن است حتی اگر اندکی وهر بار

که میروی رسیده ای!!!

باورکن آن چه بردوش توست تنها لاکی نیست تو پاره ای از هستی

 بردوش میکشی......

پاره ای از مرا خدا لاک پشت را برزمین گذاشت دیگر نه بارش سنگین

بود ونه را ه ها چندان دور...

لاک پشت به راه افتاد وگفت: رفتن حتی اگر اندکی از راه....

و او"خدا" را باعشق بر دوش کشید........

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند ماه سال 1390ساعت 9:45 PM توسط فائزه نظرات (0)

وقتی حاجیان به شیطان سنگ می زدند، شیطان می خندید و می گفت: این جماعت که امروز به من سنگ می زنند، برسند تهران به من زنگ می زنند!!!!!!!
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند ماه سال 1390ساعت 9:20 PM توسط فائزه نظرات (0)

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده..

خونه خدا

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1390ساعت 10:09 PM توسط فائزه نظرات (2)

زندگی انقدر ابدی نیست که بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت!!!  

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1390ساعت 10:03 PM توسط فائزه نظرات (1)

بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعد آروم تو گوشت بگه
.
.
.
«دیوونه من که باهاتم 

 

نوشته شده در شنبه 24 دی ماه سال 1390ساعت 00:10 AM توسط فائزه نظرات (5)

Design By : Pars Skin